نه کلامم ستیغ پیمود نه که اندیشه ام پیامی یافت
و در این بی تویی به مرز اتاق
دست تقدیر لحظه ها را یافت

نشنیدند وقت تنگ غروب ـ هق هق خورشید زندگانی را
... و چه آسان به شب رضا گشتیم
و به باده داده ایم جوانی را



مگر از دیده میشود کم دید؟
مگر از خنده میشود خوش بود؟
چه بسا دیده ها که کمتر دید
چه بسا گریه ها که خوشتر بود؟


از کجا گویم که این دور زمان
با من درمانده ی تنها چه کرد؟
چونکه چشمم باز شد در این جهان
با نت معلول تنهایم چه کرد؟



شب و خیال کسی و خانه در خلوت خویش
من بودم و خانه در دل شهر خموش
در گوشه ی خــــــــــــــانه می رسیدم بانگی
فریاد بزن که سینه ات آمده جوش



بار الاها، چشم بینایی بده
این من بیگانه را جانی بده
بار الاها این گناهان تا به چند
درب آن آمرزشت بر من مبند

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:37  توسط ا ی و ب
|
من به راهی از فرط خیال
راهها در چشم من بیراه شد
زندگی روی غم آلودی نمود
روی من در حسرت من ، آه شد

من هراسان بودم از بیداد شب
شب به پابوس من آمد،بیش و کم
بیش و کم ، من ماجرای غم شدم
در دلم زخمی نشت از نیش و غم

من در اندام غریب شاخه ها
لانه ای می خواستم از بهر خویش
نارون با زاغ همراهی نمود
لانه ای نامد مهیا تهر خویش


من تب و تاب صدا بودم به شب
نقطه ای تاریک بودم در زمین
دست ناز آلوده ای فرفم شکافت
خون من ریخت بر فرق زمین

من به دنباله صدائی ،پا به پا
گه به این سو ، گه به آن سو در تلاش
هجو مردم، ذهن را آشفته کرد
کین چنین افتاده ام در ارتعاش

راهها رفتم،طلوغ و غروب
دیده ام در پیچ و تاب جاده ها
راهها و خستگیها هیچ بود
درد بود،این رفتن بیراهه ها

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:34  توسط ا ی و ب
|
ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار،از پشه،از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشرو نور و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت برویم.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:7  توسط ا ی و ب
|
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم غصه دل رو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حدف می زنم
چشمهام اشک بارون می شد تو می دونی
عمریه بر تو دلم زندونیه دل من
زندان داره تو میدونی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:4  توسط ا ی و ب
|
از عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست،دل نشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کرده ای
زمانیکه با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم
گر چه پایان راه را نمی دانم.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:0  توسط ا ی و ب
|
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده
ای که دل تنگی غربت منو از یاد تو برده
هنوزم
هوای خونه عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو یاد من میاره
با تو من چه کرده بودم
که چنین مرا شکستی
بی وداع ، بی تفاوت
سرد و بی صدا شکستی
به گذشته بر می گردم
به سراغ خاطراتم
تازه می شود دوباره
از تو داغ خاطراتم
به تو می رسم همیشه
در نهایت رسیدن
هر کجا که باشی و باشم
به تو بر می گردم حتما
این توئی همیشه ی من
توئی آیینه ی تقدیر
با همه شکستم از تو
نیستم از دست تو دلگیر

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:33  توسط ا ی و ب
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:15  توسط ا ی و ب
|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهان بود
کاشکی منم مثل تو یاری داشــــــــــــــــــــــــــــتم
خیال نکن دنیا به نامت شده
خدا حافظی جواب سلامت شده

خاطراتم را در حوض آرزو خواهم شست و بر دیوار عاطفه نقشی خواهم نگاشت و در کوی باغ های مهر
خواهم به پرواز در خواهم آمد و فریاد سر خواهم داد.
آه نفسها تپید که فردایی نو خواهد آمد و من و تو به دشت مهربانی ها خواهیم رفت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:42  توسط ا ی و ب
|
سلام
نمی دانم سلام را همراه با چه گلی تقدیم تنها غنچه نو شکفته ی زندگیم، اما نمی دانم که پاکترین
سلامها و گرمترین عطوفتها را در قلبم می پرورانم تا نثار تو تنها
امیدم کنم
سرخ وجودم ..........
به امید اینکــــــــــــــــــــــه حداقل برای بک بار هم که شده سلام مرا بپذیری و جوابگوی نداری قلبم باشی
شب تیره و تار را به روز و روزگار به شب ســــــــــــــــــــــــپری میکنم .
ترا به
زندگیم خطاب می کنم و فکر می کنم مقدسترین اسم همین باشد و حالا ای
من به روح شهیدان خفته راه عشــــــــــــــــــــــــــــــــــق پاک (شیرین و فرهاد) قسم سعی واقعی می خورم که مهر نگاههای تو را از دل بیرون سازم اما هرگز برایم دیر نیست و نخواهد بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:19  توسط ا ی و ب
|
چکاوکهادمی آرم باشید
چکاوکها سکوتست خواهش من
بیائید جان من آرام باشید
چکاوکها دلم پر درد و خون است
زمین و آسمانم واژگون است
بیائید و دمی این خانگی را
به گوش خانه اش بیگانه باشید
چکاوکها حدیث من دراز است
حدیث ناله و فریاد و راز است
کجا دانید این فریاد ها چیست
و یا این ناله ها و سوزها چیست
من و باران و باد و آتش و خاک
نهفته در دلم اسرار افلاک
چه میگوئید، این دل آتشین است
صدای درد او بر بام چین است
شقایقها،چکاوکها کجائید
دمی پای به این صحرا گذارید
بپوئید این غم و اسرار دل را
و آنگه سر کنید بهرش دعا را
الا ای طوطیان شکرین لب
سلامم بر شما بادا در این شب
کجائید ای هواداران پرواز
مرا هم بر کنید از جا به آواز
بیائید سر دل را فاش سازید
چکاب سینه را آغاز سازید
بیائید این جهان همساز ما نیست
که کام این جهان دمساز ما نیست
کواکب میروند آرام در خویش
ولی( ا ی و ب ) ندارد خانه از خویش
در این زندان که او محصور درد است
۲ چشم و چهره اش کم رنگ و زرد است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:55  توسط ا ی و ب
|

تنگ دریا که شکست ــ
ماهیان بی تاب شدند
تشنه ی جنبیدن ــ
اکسیژن کام من و ما ــ
ماهیان را کم بود!



ــ کاسه آبی ریخت ــ
تشنه ای له له زد!
خاک آماده ی رویدن شد
ــ بذر بودن جاری ــ
بوته ی آدم و ما، پیدا شد.



ــ میوه ای شد پیدا
و کسی از سر یک هوس نا معلوم ــ
گاز می زد آنرا!
و تهوع جاری ــ
روی خاک من و ما.
ــ میوه را دور انداخت ــ
گندیدیم ــ
ــ فکر مان تجزیه شد. ــ
و فضا آلوده.



ــ باز این چنبرخاک،روی لولا چرخید
ابدیت رسوا،و ازل نا پیدا!.
پل احساس،درون یک رود ــ
کمرش را خم کرد
سیل احساس به دنیا جاری
هیچکس تشنه نشد!
خاک احساس نخورد
و احساس،
به کویری خشکید
شوره ی خاک به انسان خندید!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 17:44  توسط ا ی و ب
|
هر آن کس عاشق است از جان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
عاشق از کنده و زندون نترسد
که گرگ از هی هی چوپان نترسد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:7  توسط ا ی و ب
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:0  توسط ا ی و ب
|
عشق ..........................
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:50  توسط ا ی و ب
|
کار ما نیست شناسایی گل سرخ
کا ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
صبح وقتی خورشید طلوع می کند،متولد بشویم
آسمان را بنشانیم میان ۲ هجای هستی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:47  توسط ا ی و ب
|
ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار،از پشه،از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشرو نور و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت برویم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:23  توسط ا ی و ب
|
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم غصه دل رو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حدف می زنم
چشمهام اشک بارون می شد تو می دونی
عمریه بر تو دلم زندونیه دل من
زندان داره تو میدونی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:54  توسط ا ی و ب
|
از عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست،دل نشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کرده ای
زمانیکه با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم
گر چه پایان راه را نمی دانم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:44  توسط ا ی و ب
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:52  توسط ا ی و ب
|